سلول ۶۸
پچ پچه های یک زندانی سلول ۶۸
بـزن مـطـرب نـوایـی خـوش تـب تـنـبور می خواهم سـرا ی خـانـه را امـشـب سراسر نور می خواهم نــدا آمــد کــه مـی آیــد هــمـان دلـدار صـاحـب دل دلش شاد و لبش خندان غمش را دور می خواهم فــدای او ســر و جــانــم بـه قـربـانـش دل و دیـنـم هـمـه احــوال عــالــم را بـرایـش جـور می خواهم شــراب و بــاده پـی در پـی بـریـز و جـام را پـر کـن بـیـا ساقی و مستم کن شبی پر شور می خواهم هـمـا ی بخت خوش آخر بر این شانه چو بنشسته هـمـه چـشـم حـسـودان را یکایک کور می خواهم!

ادامه مطلب نوشته شده در 1389/11/25ساعت
01:02 توسط baranنظرات (2)|
| Design By : Pichak |




