فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
سلول ۶۸

























سلول ۶۸

پچ پچه های یک زندانی سلول ۶۸

بـزن مـطـرب نـوایـی خـوش تـب تـنـبور می خواهم

سـرا ی خـانـه را امـشـب سراسر نور می خواهم

نــدا آمــد کــه مـی آیــد هــمـان دلـدار صـاحـب دل

دلش شاد و لبش خندان غمش را دور می خواهم

فــدای او ســر و جــانــم بـه قـربـانـش دل و دیـنـم

هـمـه احــوال عــالــم را بـرایـش جـور می خواهم

شــراب و بــاده پـی در پـی بـریـز و جـام را پـر کـن

بـیـا ساقی و مستم کن شبی پر شور می خواهم

هـمـا ی بخت خوش آخر بر این شانه چو بنشسته

هـمـه چـشـم حـسـودان را یکایک کور می خواهم!

نوشته شده در 1389/11/25ساعت 01:02 توسط baranنظرات (2)|

دیشب کتاب اینس در جان من اواخرش بودم که خیلی دلم گرفت

جایی که پدرو با دو تا زن اسپانیایی برمیگرده به شهری که اینس هست ( معشوقه ش )

دلم خواست این شعرو بذارم

 

سرنوشت زن
 
خدایا زن شدم تا بر سرم کوبند؟!

خدایا زن شدم تاهر کجا دیدند لازم هست

به احساسم،به فهمم،

یا به قلبم زور گویند؟


خدایا زن شدم تا که مرا جنسیت دوم بدانند؟

خدایا زن شدم تا که پدر،همسر ، برادر

و از بدبختی ام مردان دیگر

مرا صاحب شوند و مالکم باشند؟

مرا زن آفریدی تا که ناموس همین مردان نامردت شوم؟

به جرم یک نگاه پاک و ساده،عاشقانه،بچگانه

همین مردان نامردت،به نام من

به جان یکدگر افتند و جان یکدگر گیرندو

روحم را بیازارند؟

نخواهم غیرت کور و تعصب های بیجا را !

همین هایی که می گویند :  نادانی و احمق

همین هایی که می گویند :  صلاحت را نمی دانی

همین هایی که می گویند : تو بنشین ساکت و خاموش

به جایت هر کجا لازم شود تصمیم می گیریم

همین مردان نامردی که ناقص عقل خوانندم

در اوج شور ناپاک هوسهاشان،

در اوج شهوت و لذت

مرا یک همنفس دانند

زبان ریزند و از من کام گیرند!

چرا قلب مرا سرشار از احساس آفریدی؟

که زیر دست و زیر پای این مردان نامردت شود خرد؟

نمی خواهم دگر قلبی پر از احساس و گرما را !

لطافت را به من دادی

که روحم را به زیر تلخی مشت و لگد گیرند؟

نمی خواهم لطافت را !

خداوندا ظریفم کرده ای تا آن که جسمم را

به زیر سردی باد کتک گیرند؟

نمی خواهم ظرافت را !

هراس از لکه ننگی به دامانم

مرا تا اوج بی شرمی و وحشت می برد پیش

نمی خواهم نجابت را !

چه کارم آید این چشمان شهلا

چون که باید کور و کر باشم؟

خدایا زن شدم ،

اما نمی خواهم که خر باشم !

خدایا زن شدم تا آن که تعبیر نگاه من

شود یک تیر زهرآلود شیطانی؟

خدایا زن شدم تا آن که تعبیر نیاز من به عشق

شود امیال نفسانی؟

خدایا زن شدم آخر برای شستن و جارو زدن؟

زاییدن و زانو زدن؟

خدایا زن شدم تا خدمت مردان نامرد تو را گویم؟

خدایا خوب می دانم که تو مردی- که نامردی

ببین با سرنوشت زن چه ها کردی، چه ها کردی!!!

                                  شاعر : مرجان علیشاهی

نوشته شده در 1389/11/17ساعت 12:57 توسط baranنظرات (2)|

زیباست لحظه های عاشقی با تو تنها در کنار تو زیباست لحظه غروب با تو فقط به یاد تو آن لحظه که با تو هستم بهترین لحظه زندگیم است که دلم نمی خواهد آن لحظه بگذرد دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد زیباست این زندگی در کنار تو فقط با عشق تو زیباست لحظه ای که در زیر باران قدم می زنم یا با تو و یا به یاد تو این زندگی زیباتر از گذشته می گذرد چون با تو و عاشق تو هستم این لحظه ها عاشقانه تر از همیشه می گذرد چون با تو و بیاد تو هستم خوشبخت است این قلب عاشق من چون تنها تو را دوست دارم تنها تو را فقط تورا ، با تو می ماند عاشقانه می ماند و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد می گویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی فقط تو لایق این عشق بی پایان منی می گویم با تو می مانم عاشق تر از همیشه فقط با تو چون تنها تو سرپناه این قلب عاشق منی عشق من و تو ماندگار است تا  ابد برای همیشه فقط با هم تنها در کنار هم زیباست کلام عشق شیرین است لحظه های با تو بودن فقط با تو و آن قلب مهربان تو عشق من و تو برای همیشه در خاطره ها و یادها می ماند یک عشق ابدی و بی پایان لبخند عشق همیشه بر لبان من جاری است فقط با تو و به عشق تو
نوشته شده در 1389/10/27ساعت 12:47 توسط baranنظرات (7)|

هوا را از من بگیر خنده‌ات را نه !

نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی

هوا را از من بگیر، اما

خنده‌ات را نه



گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که می‌کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می‌کند



موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می‌زاید

از پس نبردی سخت باز می‌گردم

با چشمانی خسته



که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده‌ات که رها می‌شود

و پروازکنان در آسمان مرا می‌جوید



تمامی درهای زندگی را

به رویم می‌گشاید

عشق من، خنده تو

در تاریکترین لحظه‌ها می‌شکند


و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری است

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من



شمشیری است آخته

خنده تو، در پاییز

در کناره دریا

موج کف‌آلوده‌اش را



باید برافروزد،

و در بهاران، عشق من

خنده ات را می‌خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم



بخند بر شب

بر روز، بر ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابان‌های جزیره،

بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد



اما آنگاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم،

آنگاه که پاهایم می‌روند و باز می‌گردند

نان را، هوا را

روشنی را، بهار را

از من بگیر



اما خنده‌ات را هرگز !

تا چشم از دنیا نبندم

                                                            پابلو نرودا

نوشته شده در 1389/10/22ساعت 10:40 توسط baranنظرات (1)|

سلام

روز تولدم شده

این قطعه ادبی رو یکی از دوستان - جناب آقای شاهین سلیمانی- که خیلی نسبت به ایشون ارادت دارم برا روز تولدم گفتن

و چنین شد روزگاری که ما آغاز شدیم
خاک هفت رنگی که هیچ نبودش نگاهی
و بی ارزشتر از آن که پاهای همه بر آن فخر میفروختند
خاک ارزشش را یافت با ورزی که
تنها کسی که میدانست از آن چه خلق خواهد شد
... به تندیسی
که خشک ... بی روح .... بی جان چون سنگی
و هزاران سوال از بهر نزدیکان ؟
روح دمید در تن بی جان تندیس
با اولین دم
پاکی
سعادت
سلامت ... ارزانی آن بی نام شد
دم گرمش کرد و حرارتش را با طغیان عشق در آمیخت
و نام این دم را زندگانی نامیدند
و از لابلای این خشت زرین
درز روزنه کوچکی که جهان را میشد با آن دید
چشم
نگاه
دیدن
لذت
و باور وجود بودن
و اینبار تکامل یک
تولـــــــــــــــــــــد
و این مخلوق با پس این دم به جهان
خود را به دو نیم تقسیم کرد
نیمی روح که دم حیاتش هدیه پروردگار
و بازدمش نیمه نیمه هوای دنیای امروزش
آن روز آن خاک
امروز ... آدمی
و این مهم آن است که ما روز گرفتن هدیه الهی خود آن دم پاک را جشن میگیریم
و دوباره متولد میشویم و پاک ... !!!
بانوی ارجمند .... بهناز
این خجسته روز میلادت را تبریک و جشن و سروری میگیریم و آرزومندیم که خداوند این روز پاک را مبدل به همه ایام روزگارت نماید و برکت و سعادت و سلامتی گام به گام گامهایت حرکت و در پیکره وجودت نقش و روح تو باشند .... آمین

با تقدیم و عرض تبریک روز فرخنده تولدتان
شاد و پیروز و سربلند و پر افتخار و مانا باشید

 

با تشکر از آقای سلیمانی عزیز

نوشته شده در 1389/10/3ساعت 04:48 توسط baranنظرات (9)|

آری امشب شب یلدا است.....

شب فال.....

شب عشق.....

شب هندوانه.....

وشب آزادی وشب رهایی

چیزی به یادم نمی آید

جز اینکه

امشب شب تنهایی من است


نوشته شده در 1389/9/30ساعت 12:58 توسط baranنظرات (5)|

غم دنیا نخواهد یافت پایان

خوشا در بر رخ شادی‌گشایان



خوشا دل‌های خوش، جان‌های خرسند

خوشا نیروی هستی‌زای لبخند



خوشا لبخند شادی‌آفرینان

که شادی روید از لبخند اینان



نمی‌دانی- دریغا- چیست شادی

که می‌گویی: به گیتی نیست شادی



نه شادی از هوا بارد چو باران

که جامی پر کنی  از جویباران



نه شادی را به دکان می‌فروشند

که سیل مشتری بر آن بجوشند



چه خوش فرمود آن پیر خردمند

وزین خوشتر نباشد در جهان پند



اگر خونین دلی از جور ایام

« لب خندان بیاور چون لب جام»





به پیش اهل دل گنجی‌ست شادی

که دستاورد بی‌رنجی ست شادی



به آن کس می‌دهد این گنج گوهر

که پیش آرد دلی لبخندپرور



به آن کس می‌رسد زین گنج بسیار

که باشد شادمانی را سزاوار



نه از این جفت و از آن طاق یابی

که شادی را به استحقاق یابی



جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روی هر که خندان است خندد



چو گل هرجا که لبخند آفرینی

به هر سو رو کنی لبخند بینی



چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه می‌ربایند



گذشت لحظه را آسان نگیری

چو پایان یافت پایان می‌پذیری



مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم کن، تبسم!

نوشته شده در 1389/9/22ساعت 10:50 توسط baranنظرات (4)|

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

نوشته شده در 1389/9/14ساعت 08:24 توسط baranنظرات (8)|

من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم ، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنه ی آتش شدم ، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!
نوشته شده در 1389/9/11ساعت 08:26 توسط baranنظرات (3)|

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان وآشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

              این روزها انگار

                            حال وهوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

وبا همان امضا،همان نام

وبا همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت وآرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش کمی بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

- از تو چه پنهان -

با سنگها آواز می خوانم

وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال،از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمتر

گاهی شدیداً بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                            یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم

دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

من کاملاً تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

وبعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

وسطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

                            احساس می شد

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیبهایم را

از پاره های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

وبرخلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ وهیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی

برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم

کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                            هوایی می کند

اما

غیر از همین حسها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

حال و هوای دیگری

                    در دل ندارم

            رفتار من عادی است

نوشته شده در 1389/9/8ساعت 08:46 توسط baranنظرات (3)|

از زندگی چه می خواهید ؟

خداوند بی نهایت است و لامکان و لازمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید

به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

بازماندگان در راه را نور می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود و همه کس را به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دل ، به شرط طهارت روح و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس ، مگر از زندگی چه می خواهید که در خدا یافت نمی شود؟؟؟؟

 

ملا صدرای شیرازی

نوشته شده در 1389/8/23ساعت 02:28 توسط baranنظرات (18)|

توی آسمون دنیا
هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست
اسمـون جـــــــایی نداره
واسه من تنــــــهایی درده
درد هیچ کســــــــــو نداشتن
هر گل پژمـــــــــــــــرده ای رو
تو کویر سیـــــــــــنه کاشتن
دیگه باور کـــــــــردم انگار
که باید تنـــــــها بمونم
تا دم لحــــظه مردن
شعر تنهایی بخونم

نوشته شده در 1389/8/18ساعت 11:57 توسط baranنظرات (15)|

و سکوت ...

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

در اوج فرو رفتن در خویش در اعماق قله ی رهایی

به هنگامی که نمی بینی آشنایی که ببیند تو را

که برهاند تو را از قفس بغض

که بپرسد:

« به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای ؟»

کاش گوشی سکوتم را می شنید

...

نوشته شده در 1389/8/15ساعت 05:00 توسط baranنظرات (8)|


برگرفته از ایمیل یکی از دوستان


متن زیر را نه به لحاظ طنزی که در آن است بلکه بیشتر از جهت تدبر و تامل بر رفتار خودمان آورده ام. بنگریم با خود و دیگران چه کرده ایم و دیگران با این ملت چه کرده اند. از این هنگام پیش بینی رفتار خود در بهشت و جهنم را به نگارش در میاوریم. اینکه اینگونه بوده ایم یا شده ایم دیگر مسئله نیست. مسئله این است که چه کنیم که اینگونه انگاشته نشویم.


داستان ايراني ها در بهشت و جهنم
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه؟ ما يک عده ايرونی توی بهشت داريم که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش نایک و آديداس درخواست ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' یا 'ب ام و' یا 'تویوتا لکسوز' جائی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپن جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن ما رو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.
اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه و نفقه ميخوان. بعضی از اونها هم رفتن تو کار آرایش بقیه و کاسبی راه انداختن: موهاشون رو هزار و یک رنگ میکنن، تتو میکنن، ناخن میکارن و از این جور قرتی بازیها

هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی هم بند کردن به حوری ها که الا و بلا بياييد دماغاتونو عمل کنيم، گونه بکاریم، ساکشن کنیم و از این کلک ها . . .
 
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيها هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نیست! برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی دردسر واقعی يعنی چی!!!

 
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا مثل اینکه خيلی سرت شلوغه؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين راه انداختن.
چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.
يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.
چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو ميخوان.
الان مراجعه داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم

 

 

پ-ن : دوستان ! اگر متن قابل خوندن نیست و یا درشت نوشته شده بگید که درستش کنم - ممنون می شم

نوشته شده در 1389/8/7ساعت 04:16 توسط baranنظرات (15)|

برگرفته از یک ایمیل

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند: " چه کسی مرده است ؟"

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تر برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق می کند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته

یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ...

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن ! من شرمنده تو ام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ...

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند : " احسنت " گویی مسابقه نفس است ...

قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای . حفظ کردن تو با شماره ی صفحه ، خواندن تو از آخر به اول ، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟

ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال کسی که دلش رحلی است برای تو

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است .

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

 

قرآن ! من شرمنده تو ام .

نوشته شده در 1389/7/29ساعت 09:38 توسط baranنظرات (24)|

اکنون سال هاست

که در زمین و آسمان

ابلیس فریاد می زند:

آدم بیاورید...

می خواهم سجده کنم ....

 

 

 


نوشته شده در 1389/7/19ساعت 12:05 توسط baranنظرات (36)|

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !

مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند!

در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارد!!!

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است !

تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه می دانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیزها !!!!!

مردم خارج همیشه مست هستند و دائم به هم می گویند : یو آر ... !!!!

اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و با فرهنگیم !!!

ما در ایران خیلی همه چیز داریم !

نان - مسکن و حتی به روایتی آزادی !!!

اما فرق اصلی ما در این است که خودمان می گوییم این ها را نداریم ولی مقاماتمان می گویند دارید !!!

و ما از بس که نفهم هستیم اصرار می کنیم و می گوییم پس کو ؟؟؟!!!!

آن وقت آنها مجبور می شوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!!!

در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !!

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد !

آنها برای لاک زدن جریمه نمی شوند !!!

در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !

خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند با دیدن موی نامحرم هیچ چیزشان نمی شود !!!

اما ما اگر یک تار مو ببینیم دچار لرزش می شویم !

بس که محکم است این اعتقاداتمان !!

خارجی ها فکر می کنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !!!

آنها وقتی جنگ جهانی می کردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !

ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم !!!

بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !!!!

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !

خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست ؟؟!!!!

خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است

هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر !!!

هر چهار تا زن می شود یک مرد!!!!!!

ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای نشان دادن اصل و نسب پدرش در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!!!!!!!!!!!!!

البته او قبل از فیوز یک (پ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن می کنند !

در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !!!!!!!

آن ها تمام شعرهای مذهبی خود را با آهنگ می خوانند بس که الاغند

در حالی که وقتی آدم با خدا حرف می زند اجازه ندارد شاد باشد !!!

خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمی داند این را !!!

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !

ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!

و هر بچه ای می داند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره !!

پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !!!

آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض می کنند بس که بی ادبند !

در حالی که خواننده های ما می خوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !!!!

آنها بس که به بزرگترشان احترام نمی گذارند هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را

نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها !!

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !!

فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم !

ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بدبد !

در حالی که همه می دانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آنها بس که سوسول هستند هر ٤ سال یک نفر می شود همه کاره مملکتشان

ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمی شود !!!

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم

تمام فک و فامیل خود را می کنیم مدیر!!

اما آنها بس که بنیان خانواده قوی ندارند این کار ها را بلد نیستند !

ما از این انشا نتیجه می گیریم که خارج جای بدی است !!

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !!!!!!!!!!!!


نوشته شده در 1389/7/13ساعت 12:55 توسط baranنظرات (33)|

زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاری است

زندگی آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن

به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟؟!!    هیچ !!!!

زندگی وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را خواهد کشت ....

 

- عموم رفت - دلم براش تنگ شده

 

پی نوشت: عموم به سفر آخرت رفته نه شمال

نوشته شده در 1389/7/5ساعت 09:59 توسط baranنظرات (24)|


ساعت(5) به وقت ( دل ) من ... روز الست

این خدا بود که در گوشه ای از عرش نشست

 

و قلم موی خودش را به شرابش زد ... تا

طرح چشمان تو بر بوم جهان آذین بست!

 

بعد یک لکه کوچک که چکید از دستش

آمد و روی همانجا که لب پائین هست-

 

-بوم را رنگ زد و ... بغض خدا هم توی

ناودان لب بالایی تو ریخت... شکست!

 

این چنین خلق شدی:اشک شعف،شور شراب!

شادی و غم به هم آمیخته بی هیچ گسست!

 

تا من این گوشه دنیا بنشینم رو به

کاغذی خیس تر از خیس، مدادی در دست-

 

هی تو را رقص کنم تا بنویسم (پرواز)

هی تو را گریه کنم تا بنویسم(… بن بست)

 

بنویسم به خط تا به همیشه ممتاز،

دلم از شوق گدازنده مهر تو  پر است.

 

دست در گردن هم: مصرع اول ، دوم،

رهگذاران خیابان غزل، مستامست!

 

واژه ها رقص کنان داد زدند: ای مردم!

پک به پک عشق بنوشید، که گیلاس پر است!!

 

وتو گیلاس غزل را به لبت بردی … تو!

توی مومن!... توی دیوانه!... توی باده پرست!!

 

من و بی بوسه گی ام… شعر من و لبهایت!

… و چنین شد غزلم از خود من مست تر است!!

سیامک بهرام پرور

 

پی نوشت:

شرمنده دوستان خواستم خوشنویسی بذارم اما متاسفانه افتابلاگ یاری نمی کنه.

نوشته شده در 1389/7/1ساعت 10:00 توسط baranنظرات (30)|

سلام بشه ها

 امروز پرهامم می ره کلاس اول

پرهام نانازمنم کلاس اولی شدالان بهش زنگ زدمهنو نرفته بودتازه لباس پوشیده بودتند تند پدرام گوشی رو ازش گرفت : گفت " سلام خاله " پدرام عسلم ٣ سالشهشیطونو فوجول الهی خاله گلبونش بره. این پدرامهComputer همیشه پشت سیستم نشسته و اجازه نمی ده پرهام به سیستم دست بزنه . بجاش این پرهامه Reading a Bookگاهی وقتا هم این شکلیه گاهی وقتا این شکلی . این شکلی هم بدش نمی یادیا این شکلی

یکی شون گوشی برداشته بود یکی شونم از رو ایفون صحبت می کرد.

پدرام می گفت منم می خوام برم مدرسهپرهام می گفت نه خاله می خواد بره مهد کودک فقط من می رم مدرسهالهی فداش شم

جشن شکوفه ها رو به کلاس ابلی ها تبریک می گم .

از طرف خاله باران

نوشته شده در 1389/6/31ساعت 12:20 توسط baranنظرات (15)|


Design By : Pichak